تبلیغات
چرند و پرند

چرند و پرند
قالب وبلاگ
روزی کلاه فروشی  از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند.
کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

 
 
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیردرختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد. 

او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند. 
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و خطاب به او گفت : فکر می کنی فقط خودت پدر بزرگ داری؟!
//هدف از این پست:یکی از بزرگ ترین اشتباهی که عمدتاً مدیران جوان می کنند این است که فکر می کنند فقط خودشان فکر می کنند. فکر می کنند ایده های نو ، فقط سراغ آنها می آید. فکر می کنند فقط خودشان تجریه می اندوزند ، فکر می کنند خودشان عقل کل هستند و رقبا ، یک عده مجسمه فاقد شعورند و به راحتی می توان آنها را شکست داد!

[ چهارشنبه 27 فروردین 1393 ] [ 11:19 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
گاه سکوت یک دوست معجزه می کند و تو می آموزی که بودن در فریاد نیست!

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 09:47 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

...مردند!!!!!!


[ چهارشنبه 6 دی 1391 ] [ 03:36 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
این بزرگوار چرت زیاد گفته. اکنون  تنی چند از آنها را بشنویم:
1-من هیچ استعداد خاصی ندارم .فقط عاشق کنجکاوی هستم{خدا بیامرز،عشق کنجکاوی هم به نظرم یه استعدادیه.نیست؟!}.
2-من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی میگذارم.
3-مردی که بتواند در حالی که دختر زیبایی را می‌بوسد با ایمنی رانندگی کند،به بوسه اهمیتی را که سزاوار آن هست نمیدهد {به منظورش توجه کن}.
4-تخیل همه چیز است .می‌تواند باعث جذاب شدن زندگی شود .تخیل به مراتب از دانش مهم تر است.
5-کسی که هیچ وقت اشتباه نمی‌کند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمیگیرد.
6-سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید.
7-اطلاعات به معنای دانش نیست . تنها منبع دانش تجربه است.
8-اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد.
9-دیوانگی : انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن.
10-من هیچ موقع در مورد آینده فکر نمی‌کنم ،خودش بزودی خواهد آمد{درست است،اندکی صبر سحر نزدیک است}.

[ پنجشنبه 30 شهریور 1391 ] [ 04:56 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

گاهی آن قدر بی مسئولیت میشوم كه وظیفه ام را فراموش می كنم ، فراموش می كنم كه چرا قدم در این جاده گذاشته ام و از من چه خواسته اند...

جاده ای كوتاه است اما پر از بیراهه ، یك راه آكنده از گنج و رنج و خوشبختی و باقی راه ها سرشار از خار و چاه و گمراهی...گاهی آنقدر فراموشكار میشوم كه پاهایم مرا به بیراهه می كشند

جاده تاریك است و دشوار ، اما نور ... نور كه در برابر من است...گاهی آن چنان نابینا میشوم كه در تاریكی هم نور را نمی بینم

در این تاریكی مطلق كه راهزنان در پس آوایی دلنشین و فریبنده مسافران را هر دم به خود می خوانند و چه بسیار مسافرانی را كه به چنگال گرفته اند و از رسیدن به مقصد باز داشته اند ، آیا باز هم عقل برای شناخت كافیست؟

//هدف از این پست:برای رسیدن به هدف در این راه تاریك تنها باید در پی نور رفت...الله نور السموات والارض


[ جمعه 22 اردیبهشت 1391 ] [ 11:07 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
1173 سال مردی پی 313 مرد،

چقدر آدم شدن سخت است!

اللهم عجل لولیک الفرج

[ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ] [ 08:10 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
.

به ســـرنوشـت بگـــــویــــــید 

اسباب بازی هایـــــش بی جان نیستــــند ؛

آدمنــد ، می شکـــــنــــنـد ....

آرام تـــــــــر ... !




[ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ] [ 01:29 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
گاهی با یک قطره، لیوانی لبریز می شود گاهی با یک کلام، قلبی آسوده و آرام می گیرد گاهی با  یک کلمه ،یک انسان نابود می شود گاهی با یک بی مهری ،دلی می شکند مراقب بعضی یک ها باشیم!!! در حالی که ناچیزند ، همه چیزند.

[ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ] [ 02:27 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
خواندن یك صفحه ازیك كتاب را می توان چند گونه تعبیركرد؛ چیدن شاخه گلی از

 یك باغ، چشیدن جرعه ای ازاكسیر دانایی، لحظه ای همدلی با اهل دل، ...

[ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 ] [ 12:26 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

از دیروز نمایشگاه کتاب شروع به کارکرده و تا 22اردیبهشت ادامه خواهد داشت.

اما به قول گزارش گر غیر حرفه ای جان،چند نکته ی غیر حرفه ای:

اولا:این آماره ی اشتباهیه که میگن سرانه ی کتاب خوانی در ایران پایینه.چون که مهم کیفیته نه کمیت(بعضی افراد بلا نسبت شما صد بار یه مطلبو می خونن اما دریغ از یک کلمه یادگیری).

نتیجه:ایرانی ها درسته که سرانه روزانه ی مطالعشون0.1کشورهایی مثل ژاپن نیست اکا بازده اش 100برابره.

دوما: میگن سالیانه خیلی کمتر از کشور های پیشرفته و غیر پیشرفته کتاب انتشار میدیم،اما اشتباهه.چرا؟ چون اولویت نویسندگان ما به حفظ محیط زیسته.

نتیجه:درختان را بیهوده قطع نکنیم.

سوما: از این پس در روز تولد همسرتان، به اوکتاب هدیه بدهید.

نکته ایمنی: البته چون ممکن است که این کار منجر به کشته یا زخمی شدن شما شود، لذا توصیه میشود برای جلوگیری از این بلایای غیرطبیعی، یک گردنبند طلا هم دور کتاب آویزان نمایید.

رابعا:

من یار مهربانم              دانا و خوش زبانم

گویم سخن فراوان          با آنكه بی زبانم

پندت دهم فراوان            من یار پند دانم

من دوستی هنرمند        با سود و بی زیانم

از من مباش غافل          من یار مهربانم

هدف:یادی از دوران طفولیت!

[ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 ] [ 12:16 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
بعضی‌‌ها آنقدر فقیرند، که تنها دارایی شان پول است!
                                                           
                                                          "حسین پناهی"


[ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 ] [ 12:19 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]


ضمن تبریک این روز به تمام معلمان گرامیم،تنها جهت مزاح با این عزیزان لطیفه زیر را بخوانید:

معلم داشت جریان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد.

براى این که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود گفت :

بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مى‌دانید خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.

بچه‌ها گفتند: بله

معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهایم جمع نمى‌شود؟

یکى از بچه‌ها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست.


[ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 ] [ 12:09 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
در دوره ی تحصیلات دبیرستانی یک استدلال داشتیم که می گفت:
اگر برای n=1 ،تساوی درست باشد،
برای n<k،هم درست باشد،
می توان از درستی n=k،ثابت کرد که برای n=k+1 هم درست است.

حالا منظور:
وقتی داشتم داستان زیر(داستان شرط بندی پیر زن) رو می ذاشتم با خودم فکر می کردم که آیا می توان این استدلال رو به فرضیه ی زیر هم تعمیم داد. حال فرضیه:
یک بار جستی،بار دوم هم جستی،...،بار k ام هم جستی. آیا می توان ثابت کرد بار k+1 ام  هم خواهی جست؟

نظر شما چیست؟
به نظر شما این استدلال تعمیم یافته است؟

[ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ] [ 01:54 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی ۱ میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضی او مورد پذیرش قرار گرفت ….

قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد . پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکیپیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست یا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !

مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد ۲۰ هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت ۱۰ صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت ۱۰ صبح برنامه ای برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت ۱۰ صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت . پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به درآورد . مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .

وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد . پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر ۱۰۰ هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند !


//هدف از پست:متذکر شوم شرط بندی حرام و خوردن نداره.اگه بخوری شاید تو گلوت ته بره ولی مطمئن باش آخرش گیر می کنه(کجاش رو خدا داند)!



[ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ] [ 01:48 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
آدمهایی که به جای فریاد ؛ سکوت می کنند .... بالاخره روزی به جای صبر کردن ؛ در را باز می کنند و می روند ... !!!

[ شنبه 9 اردیبهشت 1391 ] [ 06:31 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
امروز از ساخت سایت بی بی سی تولید داخل باخبر شدم.شاید شما هم در اینباره تا الان با خبر نشده باشید. پس سری به این سایت بزنید و با حضور پر شور خود تو دهنی محکمی به بی بی سی منافقین بزنید.

و اما یک خبر گرفته شده از این سایت:

سایت بالاترین که مدت‌ها تلاش می‏کرد عوامل پشت پرده و ماهیت گردانندگانش را پنهان کند، اول اردیبهشت ماه با تغییر لوگوی خود به مناسبت عید بهاییان، ماهیت اصلی خود و وابستگی‏ گردانندگانش به شبکه‏ ی بهائیت را نشان داد.

بعد از اینکه یکی از اعضای اصلی شبکه «من و تو» در وبلاگ خود از علائق خود به همجنس بازی سخن گفت و از ارادت و اعتقاد راسخ خود به بهائیت نوشت٬ سایت بالاترین نیز در اقدامی قابل انتظار عید رضوان بهائیان را به پیروان این فرقه ضاله و ساخته استعمار تبریک گفت تا ماهیت اصلی خود را مشخص سازد.

گفتنی است که این عید بزرگترین عید مذهبی! این فرقه است که مصادف است است با سالگرد ورود بهاء الله به یکی از باغ های حومه بغداد که بعدها به باغ رضوان تغییر نام داد.

روزهای اول و نهم و دوازدهم از این عید 12 روزه٬ از ایام محرمه فرقه ضاله بهائیت محسوب می شود به گونه ای که کسب و کار در این روزها حرام است!



[ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ] [ 02:14 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
در این قسمت ، بر آنیم فارغ از موجودیت و كیان علمی و نظری استاد جعفری{علامه محمد تقی جعفری}، بخشی از ابعاد عملی او را روایت كنیم . این گفته ها را كه تنها گزیده ای از خاطرات انبوه و بر جای مانده از اوست ، به این جهت ذكر می كنیم تا نشانی باشد از تصویری جان بخش و روح آفرین كه از او در مغزها نقش بسته است .


وقتی كنگره هفتصدمین سال مولوی (دهه 50) در دانشگاه تهران برگزار شد، برگزاركنندگان كنگره ـ به عمد یا به سهو ـ از استاد جعفری به عنوان یك محقق ایرانی مثنوی دعوت به عمل نیاوردند! ایشان خطاب به ما كه بسیار ناراحت شده بودیم ، به آرامی گفت : بروید سخنرانی ها را گوش كنید و در پی مطالب باشید، نه در پی شخص و نام .
ه یاد دارم در این كنگره ، شادروان مجتبی مینوی در متن سخنرانی خود، از نظر نسخه شناسی شك داشت كه در بیت اول مثنوی ، بشنو از نی چون «حکایت» می كند درست است ، یا بشنو از نی چون «شکایت» می كند؟ من وقتی موضوع «حکایت» و «شکایت» را با ناراحتی و طنز نقل كردم ، ایشان گفت : آقای مینوی در واژه شناسی و نسخه شناسی استادی بزرگ هستند، صحیح نیست به تحقیر از او یاد كنی ! اگر از این كه مرا دعوت نكرده اند، آزرده خاطر هستی ، نباید نسبت به كسانی كه دعوت شده اند، بی حرمتی كنی ! حالا به من بگو: آیا در جلسات كنگره ، آوای «نی» را شنیدی یا نه؟ گفتم : نه . گفت : اگر صدای «نی» را شنیده بودی، نه در پی «شکایت» بودی و نه «حكایت !» من همان جا منقلب شده و بی اختیار گریستم .(خاطره از:زنده یاد محمدباقر نجفی)
(مطلب مستقیما از سایت ایشان بدون تصرف برداشته شده است)
//هدف از پست:خواستم در این ایام فاطمیه شما را به سمت سایت اطلاع رسانی استاد جعفری  سوق دهم تا شاید بیشتر از فضائل ایشان بهره ببریم.
آدرس سایت علامه جعفری:http://www.ostad-jafari.com

[ سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 ] [ 10:59 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
بیش از حدشان به آدمها بها ندهید
                               مابه تفاوت را باید شما پرداخت کنید


     برای مایی که تو خرج خودمان هم ماندیم، این بها، بهای سنگینیست!

[ سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 ] [ 08:55 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه ...

خواننده ی ادامه داستان در ادامه مطلب باشید.

ادامه مطلب
[ سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 ] [ 08:50 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
داشتم فقط مهظ فزولی تو سایتا می گشتم که به مطلب بسیار جالب(از نظر خودم)بر خوردم  که شاید برای شما هم جالب باشد.


لطفا ادامه مطلب را بخونید.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 ] [ 11:07 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
.
13347397171.jpg (336×417)

[ یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 ] [ 11:10 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

چندی پیش خبر انتخاب پهلوان شهر را فهمیدیم،اما پهلوانی مسابقه ندارد(مرام می خواهد)،مردم باید او را انتخاب کنند.این مسابقه، مسابقه ی زوردار شهر بود.

حال بیاییم پهلوان واقعی شهر(بیشتر در جبهه سیاسی) را انتخاب کنیم.

من در اینجا چند گزینه ی مورد نظر یکی از دوستانم را می نویسم، شما می تونید یا بین این افراد و یا نظر خودتون رو تو نظرات وبلاگ بذارید.(البته کسانی که اردکانی الاصلند)

1- حجت الاسلام دیداری

2-داود بابایی(نفر اول مسابقه زوردارترین+75)

3-مسلم دهقانی(نفر اول مسابقه زوردارترین-75)

4-جواد کمالی(فرمانده سابق سپاه و پادگان ولی عصر(عج))

5-مهندس نابش

6-احمد کمالی(فرماندار)

7-دکتر کلانتری

8-دکتر متالهی(کاندیدی که استعفا داد،به علت پیمانی که بسته بود)

9-مهندس وکیلی


[ دوشنبه 28 فروردین 1391 ] [ 11:26 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

روزی انیشتین به چارلی چاپلین گفت :
می دانی آنچه که باعث شهرت تو شده چیست؟
"این است که تو حرفی نمیرنی و همه حرف تو را می فهمند"!

چارلی هم با خنده می گوید :
تو هم می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟
"این است که تو با اینکه حرف میزنی، هیچکس حرفهایت را نمی فهمد"!

//هدف از پست: احمدی نژاد هم معروفه.به نظرتون چرا؟

 


[ شنبه 26 فروردین 1391 ] [ 02:20 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
روزگاری پیری فرزانه و خردمند به همراه شاگردش در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید.
نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند.
دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.
روز بعد پیر فرزانه و شاگردش از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند.
در مسیر، شاگرد همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به پیر فرزانه قضیه را گفت.
پیر خردمند و فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".
شاگرد ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به پیر خردمند ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد....

سال های سال گذشت و شاگرد همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.
روزی از روزها پیر فرزانه و شاگرد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.
سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.
صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند.
پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را پیر فرزانه و شاگردش یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:
سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم.
 ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.
ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت.
فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود.
پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.
شاگرد که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....

//هدف از پست:بز شما چیست؟

[ شنبه 26 فروردین 1391 ] [ 02:09 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

ای کاش که هر لحظه بهاری باشی

هر روز پر از امیدواری باشی

هر ۳۶۵ روز امسال

سرگرم شمردن هزاری باشی!


[ سه شنبه 1 فروردین 1391 ] [ 05:17 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

بقالی سر کوچه مون می گفت:

"چقه جالبه!از سه چار ماه پیش هی تلویزیون تو اخبار پیش بینی وضع هوا مگفت"فردا تمامی مناطق شرق و غرب و شمال و جنوب و وسط و جنوب شرق و ...شاهد بارش برف و بارون خواهیم بود.لازم به ذکر است که این توده بسیار پر بار خواهد بود، لذا ان شالله هموطنان حالشو ببرن..."

فرداش همه ایران برف و بارون بود غیر اردکون،(این نگین کویر). حالا دم نوروزی،اخبار اعلام مکنه:" مناطق کوچکی از غرب و جنوب غرب کشور شاهد دولاخ خواهی....".هنوز این"بود"ش رو نگفته اردکون ما(این نگین کویر)شروع کرده.

ای آغ بابا خدا روحت شاد کنه،یگ نفر بیاد بگه جا قعطی بود اومدی اردکون(این نگین کویر).مرفتی ایتالیایی،ده بالایی،...چه مدونم...مرفتی میبد...

خدایا شکرت،همین که نشدم...خدایا شکرت.

مگن خدا هر کاری مکنه جا شکرش جا مذاه،برا همچون جاهاییه!!"

//هدف:اردکانم شد جا،دلمون خوشه نگین کویر هستم.


[ جمعه 26 اسفند 1390 ] [ 09:37 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]


[ پنجشنبه 25 اسفند 1390 ] [ 10:48 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

ده دوازده سال پیش بود،چه شوری داشتم.با بچه ها سوار چرخ می شستیم و می رفتیم قنات چاربازار. می رفتیم برا ماهی گیری،اونم چه ماهی هایی!ماهی جوغی! باور کن صبح می رفتیم و سر تو نو می کردیم و منتطر ماهی. روزیمونم بد نبود. شاید روزی 20 تایی می گرفتیم.

شاید تا الان چهار پنج سری سبزه می کاشتیم. هی بزرگ می شد و می پوسید(ای  گند می کرد) و دوباره می کاشتیم. تازگی بلد شده بودیم از این کل( کوزه)ها بر می داشتیم و روش خاکشیر می کاشتیم.

میرفتم بغل بابا می شستم التماس اندر التماس که من لباس نو می خوام(فارغ از این که باباهه پول داره یانه) . از مااصرار و از او انکار. می گفت(بابا):"برو بچه، هنو اول سال جورو برات خریدم".(در کل هر نوروز و هر اول مهر یه دونه چیز برامون می خرید تا بعد از حدود سه سال کامل لباسمون نو می شد.چی کار کنیم ؛مثل بعضی ها پولدار که نبودیم)....

هی افسوس...چقدر خوب روزهایی بود...گذشت...

دیروز بچم اومد پیشم گفت:یالله بریم لباس بخریم(بچه سالاریه!!!).گفتم چه خبره؟ گفت سال نو نزدیکه.

تازه یادم اومد که سال جدید نزدیکه.نه سبزه کاشته بودم و نه ...حتی یه ماهی هم نخریده بودم. تازه به این حرف بزرگان رسیدم که می گفتند:

"هرچی زمان بگذره ناخش تر می شه"

باور نمی کنید،خیلی دپرس شدم؛تموم غمهای عالم رو سرم ریخت....

القصه؛با اصرار زن و بچه رفتیم خرید. بعد از کلی کرکر زن و بچه تحمل کردن و پول تموم کردن و...برگشتیم خونه.

شب بود...رفتم چراغا رو خاموش کنم،دیدم پدر مرده با لباس خوابیده. وقتی این حالتو دیدم تموم خستگیم در رفت.خیلی حس خوبی پیدا کردم. اون موقع فهمیدم نه، حرف قدیمیا درست نیست؛روزگار ناخش نمی شه،

فقط" خوشی ها تغییر می کنن".

نظر شما چیه؟ هر چی می گذره ناخش تر می شه؟



[ دوشنبه 22 اسفند 1390 ] [ 11:52 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
[ دوشنبه 22 اسفند 1390 ] [ 06:20 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

یادها رفتند و ما هم می رویم از یادها

                      کی پر کاهی بماند در میان بادها


[ شنبه 20 اسفند 1390 ] [ 09:44 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب